ادبیات هر دوره‌­ای زبان مکتوب و نشان‌دهنده دیدگاه­‌های افراد آن مقطع زمانی خاص است. هر دوره و رویداد بزرگ اجتماعی، ادبیات خاص خود را هم در پی دارد که جلوه­‌های نگرش افراد آن جامعه به پیرامونش است.
قصه­‌های 57 شامل داستان­‌های کوتاه پرمخاطب و تأثیرگذاری است که از همان اوایل انقلاب تا امروز نوشته و به همت کارشناسان عرصه داستان جمع‌آوری شده است.

تاریخ ادبیات داستانی ایران شاهد فراز و نشیب­ها و دگرگونی­‌های متفاوتی بوده و پیش چشم داشتن آن برای علاقه‌مندان مفید خواهد بود. هر نویسنده‌­ای در مواجهه با نمونه‌­های داستان كوتاه، مهم­‌ترین تجربیات را می­‌آموزد و چنانچه اهل تحقیق باشد با در اختیار داشتن آنها می­‌تواند تحلیلی در خور از حال و هوای مردمان آن روزگار ارائه كند.

لحظه های انقلاب


لحظه‌­های انقلاب به شما از روشن­فکران آن زمان، از کدکنی­‌ها و میرصادقی‌­ها گرفته، تا مردم کوچه و بازار، تا بنگاهی­‌های بسازبنداز کرجی، تا شعار­های مردم آذری‌زبان، تا افسران خجل از مردم، تا سربازان مجبورِ مظلوم، تا محله یهودی­‌ها و مسیحی­‌ها و زردتشتی­‌ها، تا دختران مینی‌ژوپ‌پوش که خود بدون این که کس بگوید چادر به سر می­‌کشند، تا پسران عشق بریژت باردو و گوگوش که اکنون بدون نظر سویی به دختران همچون خواهر نگاه می­‌کنند و حالا در راهپیمایی­‌ها و جنگ و گریزها فریاد می­‌زنند: خمینی عزیزم، بگو که خون بریزم و تا ... تا آنجا خواهد گفت که آرزو خواهید کرد، خود خودتان آنجا بودید و چون مردان آذری پا می­‌کوبیدید و از دل فریاد می­‌زدید:
بختیار، بختیار
نوکر بی­‌اختیار
فرودگاهی آچمامیش (تا فرودگاه را خودمان باز نکردیم)
رهبریمیز گَل مَمیش (تا رهبرمان نیامده است)
الفرار، الفرار، الفرار

آنچنان که حسرت خواهید خورد چرا روز فرار بزرگ ارتش­تاران، شاهنشاه! نبودی تا در خیابان، دست در دست جوانان که چون برادران و خواهرانت آشنا هستند اما هیچ اسم و نشانی ازشان به دلیل خفقان نداری، برقصی و بخوانی و اشک شادی بریزی.
راوی که خود در تمامی صحنه­‌ها حضور داشته از نویسندگان و روشنفکران آن دوران است اما بر خلاف اکثریت هم‌پیاله­‌هایش، از آن­ها دل کنده و به درون مردم خزیده تا با مردم نفس بکشد و گریه کند و بخندد و فریاد زند. و در این گیر و دار خواننده می­بیند سرتاپای انقلاب را، بدون شعار و گزافه گویی، تنها آنچه که بوده.
لحظه­‌های انقلاب را باید خواند، گیرم برای یک بار؛ تا بدانی چه داشت آن لحظه‌­ها که ملتی را چنین­وچنان کرد، آنگونه که هیچ هراسی از قدرت­های بزرگ عالم ماده نداشتند و جان برایشان بازیچه‌­ای بیش نبود. تا بدانی در کدامین گوشه­‌ها و کوچه­‌های شهر هنوز باقی­ست آنچه باقی­ست.
«لحظه­‌های انقلاب» بازخوانی روایت مردمانی­‌ست که در جستجوی نورند.

محمود گلابدره ای

عصر داستان

لحظه های انقلاب

«لحظه‌های انقلاب» روایتی مردمی از انقلاب اسلامی است
لحظه‌های انقلابِ گلاب‌دره‌ای اولویت دادن به روایت مردمی از انقلاب و دست گذاشتن روی احساس و وقایع و کنش‌گری مردم و درگیری آن ها در روند انقلاب را پی‌ می‌گیرد. خواندن لحظه‌های انقلاب حسی به خواننده می‌دهد، از جنس «پایی که جاماند» و «نورالدین پسر ایران» و «دا»، یعنی ژانر فراموش‌شده‌ی              انقلاب مردمی نه صرف تقلیل انقلاب به بعضی چهره‌های مهم.
او در این نوشته‌ صرفاً دانای کل راوی وقایع یا حدیث‌نفس‌کننده نیست. گزارش وقایع بر اساس دردها و احساس مسئولیت نگارنده نسبت به اجتماع خودش نگاشته شده است.

 راوی هم اول شخص است که حالاتش را دارد بازتاب می‌دهد، اما این گزارش مثل خیلی موارد مشابه دیگران به حدیث نفس نگارنده محدود نشده و تقریباً چیزی از خود بر آن نیفزوده است، یعنی احساسات نگارنده‌ی درگیر ماجرا حس می‌شود. به تعبیری منِ نویسنده بزرگ‌تر از اصل ماوقع نیست، حتی از نمایش ضعف‌ها و ترس‌های خود نیز ابا ندارد.

با آدم عادی رو به رو می‌شوی که ممکن است هزار خراب کاری فردی هم داشته باشد، اما دغدغه‌ها و احساس مسئولیت‌ها او را به کنش‌گری‌های مهمی واداشته و حال بدون تغییر در حال روایت‌گری آن است. گلاب‌دره‌ای نماد مردم ایران است که دین‌داریِ جمعی دارند ولی ممکن است دین‌داری فردی‌شان به این محکمی نباشد. خلقیات منفی خود نگارنده و مردم هم به خوبی نمایش یافته است. و به تعبیر خودش دغدغه‌ی عمل به وصیت برادران و خواهران خیابانی‌اش که در فرایند مبارزه همراه بوده است دارد.


 نگرانی از آینده‌ی انقلاب و جامعه هم برای او وجود دارد: «یکی در درونم حرف می‌زند. صدایش را می‌شنوم . صدایش را به وضوح می‌شنوم. بیخ گوشم می‌گوید: «اگر کار انقلاب تمام شود و تو ببینی، حتی یکی از خواسته‌های این خلق، عملی نشده و تو و این محرومان مظلوم هم چنان باید در فقر و فلاکت و بدبختی و بی‌پناهی خودتان دست و پا بزنید آن وقت چه خواهی کرد و چه خواهی گفت و چه خاکی بر سرت خواهی ریخت؟»
هم خود نشان داده که نسبت به جامعه نگاه مسئولانه‌ی غیراشرافی و نخبه‌گرایانه دارد هم به نقد جدی روشن‌فکران دور از مردم پرداخته و از زدن این روشنفکران ابایی ندارد:
 - تمسخر روشن‌فکرهای ترسو که می‌گویند «ما مسئولیم. ما باید تغذیه‌ی فکری خلق را تامین کنیم» اما در فرایند مبارزه حاضر نیستند. «می‌مونه همین آدم‌فروشا که هم می‌خوان کار نکنن و هم می‌خوان مفت بخورن و مفت بپوشن و پز هم بدن و طرفداری هم بکنن و در ضمن نوکر اربابای سابقشونم باشن اون وقت حالا که ارباب نیست معلومه چه خواهند کرد. این انگل‌ها از زمانی که در طول تاریخ بشر دیدن می‌شه کار نکرد و به عناوین مختلف از زیرش در رفت، کار نکردن و از زیر کار شونه خالی کردن و هی حرف زدن.» این حرف‌ها هم در قالب وقایع واقعی گفته و با سیر متن که جلو می‌روی بر خلاف بسیاری موارد مشابه حالت بیانیه‌گون از آن احساس نمی‌شود.
  لحظه های انقلاب-محمود گلابدره یی-عصر داستان

 

 

خلوت مدیر



خلوت مدیر

داستان درباره مدیر یک مدرسه است . آغاز داستان با ورود به اداره فرهنگ یا همان آموزش و پرورش خودمان آغاز می شود . این رمان مناسب جوانانی است که دوست دارند کمی از حال و هوای انقلاب یادی کنند البته زمان این رمان در دوره سلطنت محمد رضا شاه است .

حمید مهران مدیر جدید مدرسه پزشکیان است . زمان داستان مربوط به اواخر دوره محمد رضا شاه و شروع انقلاب می باشد .

وی در بدو ورود با معاون اول خود آشنا می شود فردی که به نوعی دست نشانده ساواک است با وجود چنین فردی در کنار خود احساس بدی دارد اما وقتی با مجد ناظم مدرسه یا معاون دیگرش آشنا می گردد کمی از ناراحتی او کاسته می شود . ارتباط مدیر و ناظم و صمیمیتی که در ابتدا لفظی بود بعد معنوی شده و سرچشمه تحولات وجودی مهران می شود .

طنز موجود در داستان شیرینی خاصی به آن داده است به گونه ای که توان فکر کردن در مورد هر چیز دیگری را از مخاطب می گیرد .


توصیف نویسنده در بیان شخصیت مهران و معاون بسیار خوب است . راوی داستان خود مهران است . زبان قصه ساده و روان می باشد . توصیه می شود به جوانانی که علاقه مند به دانستن اوضاع مدارس و تعلیم و تربیت در دوران پیش از انقلاب هستند حتما این کتاب را بخوانند .

کارشکنی ها و جاسوس بازی های معاون مدرسه و همدستی برخی دبیران تن فروش ، ورود دختر شایسته به مدرسه برای آموزش دروس دین ، همراه شدن با انقلاب و آغاز فصلی نو و انقلاب درونی برای مهران است ، اینها لیستی از نگاتیو رمانی است که قرار است با مهران پا بدان بگذارید . از تمامی جوانب این شخصیت در زیر ذره بین واکاوی شده است . شنیدن حدیث نفس و کنجکاوی های درونی آقای مدیر ، دقت و توجه به حالات همکاران برای شناخت آنها .....

همانطور که آغاز سخن خوب بود پایان خوبی هم داشت – مهران کرواتی را که مثل افسار می دانست از گردنش باز کرد و در آب جوی انداخت و خودش نیز به حرکت آب که در جریان بود نگاه می کرد .

نویسنده خیلی خوب به مخاطب کمک می کند که استرس و تنش های عصبی بوجود آمده برای شخصیت اصلی داستان را حس کند این هم حسی در طول داستان ظنزهای کوچک لابه لای کلمات و روایات مزاح گویی آقای مدیر با خودش و کنار هم قرار دادن تکه تکه های پازل برای حل معما با سرعت و دقتی که آقای مهران به خرج می دهد بر جذابیت داستان افزوده است . نمونه ای از حالات وی وقتی است که وی مجبور است دو مساله را با هم حل کند یکی بر گرداندن صندوقچه امانتی زیر تلی از خاک به گونه ای پنهانی و دیگری حل مشکل پسر عموی خود .

آقای مدیر که گویا چندمین مدیر این مدرسه است . برای اداره مدرسه رویه ی جدیدی بکار می گیرد وی با توسل به دانش و هوش خود و ارزیابی افراد بهترین برخورد و عکس العمل را در برابر همکاران و حتی ماموران ساواک از خود نشان می دهد .

نمونه ای از این هوشمندی وی را می توان حتی در برخورد با همکاران و دبیران مدرسه اش دید طی مکالماتی که بین دبیران صورت گرفت به عنوان اظهارنظر در مورد یکی از دانش آموزان بی بضاعت خود که خیلی صادقانه نظر خود را در مورد مساله ای مطرح کرده بود جریان را به گونه ای جهت دهی می کند که در نهایت به کمک دانش آموزان بی بضاعت مدرسه ختم می شود . در این نوشته مخاطب شاهد جنب و جوش نوجوانانی است که تا دیروز بچه گانه فکر کردند و حالا به راهنمایی ناظم ناگهان بزرگ شد .

 

علي اكبر والايي

نشر نيستان

 

مبصر کلاس هشتم


رمان «مبصر کلاس هشتم» نوشته سید حسن حسینی ارسنجانی، یکی از آثار برگزیده سومین جشنواره داستان انقلاب در بخش رمان نوجوان شده است که به فضای مدارس و نظام آموزشی کشور در سال های قبل از پیروزی انقلاب اسلامی اشاره دارد.
این رمان درباره دانش آموزی به نام«منوچ» است که دوست دارد مبصر کلاس باشد، ولی چون دانش آموز تنبلی است، مدیر مدرسه او را مبصر نکرده است. یک شب منوچ این مسئله را با مادرش در میان می‌گذارد و مادرش هم او در این زمینه راهنمایی می‌ کند. این نوجوان پس از ترفندهای فراوان، سرانجام به مبصری کلاس می رسد و بالافاصله بعد از اینکه مبصر می‌شود، از دانش‌آموزان دیگر اخاذی می‌کند و به نوعی به دیکتاتوری مبدل می‌شود که از سایر دانش‌آموزان باج می‌گیرد و در کلاس خفقان ایجاد می‌کند. 

از این رو یکی از دانش‌آموزان مقابل وی ایستاده و زمینه های برپایی اعتراض عمومی در کلاس را فراهم می‌کند. در نهایت این موضوع به گوش مدیر مدرسه می‌رسد و او این دانش‌آموز از مبصری خلع می‌ کند.

منوچهر، شخصیت اصلی داستان، کودکی است که آرزو دارد مبصر کلاس باشد. او فرزند تنبلی است که در زندگی مسئولیتی را قبول نمی‌کند و به مادر و پدرش که در روستا زندگی می‌کنند و طبعاً کارهای روزمره‌ی زیاد و سختی دارند کمکی نمی‌کند و تنها به فکر مبصر شدن است. تا اینجا خواننده فقط شخصیتی را می‌بیند که آرزوی کودکانه‌ای دارد و شاید کمی با او همدردی هم بکند، اما بعدتر مشخص می‌شود که منوچهر چرا آرزو دارد مبصر کلاسشان باشد. او نهایتاً موفق می‌شود مبصر شود، اما این امتیاز را نه به عنوان کار و مسئولیتی برای خدمت و کمک‌‌دهی به دانش‌آموزان کلاس، بلکه وسیله‌ای برای باج‌گیری و دزدی علنی از دانش‌آموزان می‌کند.
 
خوی قلدری و زورگویی منوچهر دانش‌آموزان روستایی و کم‌بضاعت را رنج می‌دهد، چرا که هر آن می‌ترسند که قلدر و زورگوی کلاس، که به اسم مبصر آزارشان می‌دهد، کیف، کفش، خودکار یا ساعت نو آن‌ها را به زور از آن‌ها بگیرد. منوچهر به پشت‌گرمی مدیر این طور از بچه‌ها باج می‌گیرد و به آن‌ها ظلم می‌کند. در حقیقت همین مدیر منوچهر را به مبصری منصوب می‌کند؛ آن هم به خاطر خوش‌خدمتی و در واقع نوکری‌ای است که منوچهر در حق مدیر انجام می‌دهد.

سوره مهر


ترکه های درخت آلبالو

«ترکه‌های درخت آلبالو» یکی از بهترین نمونه‌های رمان کلاسیک ایرانی در ۳۰ ‌سال اخیر است که به دلیل معرفی تیپ‌های صحیح، منطق روایی قابل توجه خود و نیز داستان جذاب و پرحوصله، ۲۳ سال پس از انتشار کماکان خواندنی و قابل اعتناست.

رمان، زندگی را می‌سازد. این آخرین جمله اکبرخلیلی بر مقدمه تازه نوشته خود بر رمان «ترکه‌های درخت آلبالو» است که ۲۳ سال پس از چاپ اول این کتاب از سوی انتشارات عصرداستان منتشر شده و شاید تازه این روزها پس از خوانش دوباره رمان خلیلی و مقدمه و موخره نوشته برآن بتوان معنی حقیقی این عبارت را از دل روایت او کشف کرد. رمانی که نه تنها می‌توان آن را یکی از پیشروترین آثار داستانی با تم اجتماعی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و با موضوع هشت سال دفاع مقدس و حتی انقلاب اسلامی دانست.

خلیلی و «ترکه‌های درخت آلبالو» را باید از صف‌شکنان رمان‌نویسی به سبک کلاسیک برای دفاع مقدس دانست. رمان‌هایی که در آن همه رویدادها و اتفاقات در داستان با حساب خاصی چیده شده و در پی هم می‌آیند و نویسنده در مقام کارگردان این روایت داستانی با صبر و حوصله خاصی از پی این چینش داستانی به دنبال استنتاجی از پی آن است که از سویی بیش از منطق روایی داستانی برای وی اهمیت دارد و از سوی دیگر به شیوه‌ای روایت می‌شود که نه تنها در زمانه نوشتن خود، بلکه حتی امروز، بیش از ۲۰ سال پس از نوشتن آن بسیار بدیع و تازه می‌نماید.

«ترکه‌های درخت آلبالو» داستانی است به شدت ایرانی. روایتی که از بطن زندگی یک خانواده سنتی ایرانی در شهرری تهران آغاز می‌شود و سیر تکوین و تحول او را از دوره پهلوی تا سال‌های دفاع مقدس و تغییرناپذیری بطن خانواده‌های اصیل ایران در هجوم اندیشه‌های وارداتی را به تصویر می‌کشد و از قضا در این نمایش نمره قبولی نیز می‌گیرد.

قهرمان داستان پسرک جوانی است که در خانواده‌ای مذهبی در حوالی شهرری خود را به مخاطب معرفی می‌کند. خانواده‌ای که اکبر خلیلی، نویسنده این رمان در دو فصل ابتدایی رمان با زیبایی هرچه تمام‌تر، شالوده و مناسبات آن را بدون اغراق و بر منطقی رئال و برگرفته از مشاهدات حقیقی خود برای مخاطب معرفی می‌کند. با این وجود در مقام نقد می‌توان برخی تشتت‌های روایی دراین فصول که در دو بخش ابتدایی رمان جاری هستند را نیز دید. به عنوان مثال شکست‌های متعدد در روایت و فلاش‌بک‌هایی که نویسنده از آن برای ساخت شخصیت‌ها بهره می‌برد و حضور ناگهانی آنها در دل متن بدون ارجاع قبلی گاه منجر به این می‌شود که مخاطب داستان خط سیر اصلی رمان را فراموش کند و نتواند ارتباط منسجمی میان آنها در ذهن خود ایجاد کند.

منطق روایی ترکه‌های درخت آلبالو برگرفته از یک منطق رئال است. داستانی که خلیلی در موخره این رمان آن را برگرفته از زندگی چند شهید دفاع مقدس عنوان کرده که نویسنده سعی داشته است بر مبنای آنها در داستان خود شخصیت‌سازی کند و این مهم حتی بدون توجه به بیان نویسنده درباره آن به خوبی در داستان نشسته است؛ هرچند این موضوع درباره شخصیت‌های دیگری مثل عزیز و صفورا و سرهنگ نیز مصداق دارد و نشان از تسلط نویسنده به چیزی دارد که درصدد بیان آن بوده است.


ترکه‌های درخت آلبالو این روزها با طرح و فرمی متفاوت و با توضیحات نویسنده خود، در قابل مؤخره خواندنی شده است؛ موخره‌هایی که به نظر می‌رسد هر مخاطب پیش از خوانش متن رمان با رجوع به آنها راحت‌تر می‌تواند با متن داستان همذات پنداری کند و حتی پس از دو دهه از نگارش آن با داستان و شخصیت‌های داستانی آن درگیر شده و از خوانش آن نیز لذت ببرد.

اکبر خلیلی

عصر داستان


دیلمزاد

اویس، آسیف و دیلمزاد، سه فصل تشکیل دهنده این کتاب هستند.

زمان در پایان این کتاب سیال می‌شود و موضوع داستان در صفحات آخر کتاب، خواننده را با اتفاقی غیرمنتظره مواجه می‌کند.

داستان رمان «دیلمزاد»، از زبان راوی «من، تو» روایت می‌شود و وقایع آن در آمل، تهران و کردستان اتفاق می‌افتد. در نگارش این داستان از زبان امروزی و ساده استفاده شده است، ولی در بخش‌هایی، دیالوگ قهرمانان داستان با زبان محلی مردم شمال ایران آورده شده که در پاورقی ترجمه آن درج شده است.

این کتاب درباره پسری به نام «اویس» است که برادر خود را به طور اتفاقی، بعد از 20 سال، در بهمن سال 1360، در جنگل‌های آمل پیدا می‌کند.

در این کتاب زبان و زمان داستانی به طرزی خاص نمود می‌یابد و در پایان داستان به طرز مشکوکی همه حوادث آن زیر سوال می‌رود؛ به طوری که تشخیص بخش‌های واقعی از موقعیت‌های رویایی داستان برعهده خود خواننده است.

بخشی از کتاب این گونه نوشته شده است: «رفتی، حسابی به هم ریختم. روحم پاره پاره شد. چیزی توی دلم خندید. نگاه کردم؛ دیدم درخت‌های پای تپه می‌خندند.»

محمد رودگر

شهرستان ادب

خورشید بر شانه راستشان می تابید

این رمان، باز تولید واقعیات اجتماعی در مقطعی خاص است و دو روایت به موازات هم دارد. یکی ماجرای ترور اشرف پهلوی، توسط مافیای مواد مخدر فرانسه، در شبی بارانی، حوالی شهر کان به روایتی دیگر- نوعی نگاه  تاریخی- و دیگری ماجراهایی در بلوچستان. البته در این میان عشق نیز بیکار ننشسته است.

سیلی که بلوچستان را ویران کرده به نوعی سمبلیک با وضعیت اسفبار مردم بلوچ و مسائل روزشان این‌همانی دارد. گویی ابرهای تیره و هوای گرفته در اتمسفر هر دو روایت، مانعی شده‌اند در برابر نمود حقایق و به همان قیاس گاهی تشعشع زهرآگین خورشید دشت لوت، نماد افشای حقایقی تلخ است و به همان نسبت زهرآگین. 

سرهنگ آریامنش، محافظ شخصی اشرف پهلوی و مأمور ضداطلاعات که گاهی بار روایی را به دوش می‌گیرد پس از گذراندن روزهای سخت در سلول و شکنجه و در نهایت رفع اتهام، در فصل باران‌های موسمی به بلوچستان می‌رود تا بتواند کار ناتمام‌اش را تمام کند. قسمتی از بلوچستان را سیل ویران کرده است که سرهنگ آریامنش از راه هوایی بر ناوچه می‌نشیند.

اما سوم شخص مفسری هم گاه به گاه با آریامنش جابه‌جایی دارد. این تکنیک چرخش راوی تا انتهای رمان ادامه می‌یابد. گویی راوی‌ها به موازات هم در حرکت‌اند تا به صحت هم شهادت دهند.

جواد افهمی

نشر هیلا

بیداری

بیداری

جمشیدی

"19ساله بودم که در میدان حسن‌آباد تظاهرات می‌کردیم و پیش از حمله به دانشجویان، من به طور معجزه‌آسایی از بین سربازهایی که نیزه‌های خود را در گوشت تظاهرکننده‌ها فرو می‌کردند، نجات پیدا کردم." این را جمشیدی نویسنده کتاب بیداری می گوید و می افزاید که " در این رمان از کالبد انسانی، محیطی که در آن زندگی کرده‌ و فضایی که احساس کرده‌ام، استفاده شود." جمشیدی که خود در گیر و دار انقلاب حضور داشته است ، معتقد است در مورد انقلاب رمانی در اندازه آنچه که در حق آنست هنوز نگارش نیافته است . 

" بیداری "روایت داستانی از زندگی یک فرد عضو ساواک و یک انقلابی که از پیش با همدیگر آشنایی داشته‌اند و در سیر داستان با یکدیگر برخورد می‌کنند. این داستان در واقع نمایشی است از چگونگی به بلوغ رسیدن فرد انقلابی در سیر حوادث سال‌های پیش از پیروزی انقلاب اسلامی که در نهایت به کشته شدن شخصیت ساواکی منجر می‌شود.

مصطفی جمشیدی

نیستان

شاهنشاه در کوچه دلگشا

رمان «شاهنشاه در کوچه دلگشا» اثری طنز درباره جنبه های مختلف حکومت طاغوت است که فضای آن خواننده را در نوعی ترس و دلهره و از سویی دیگر با موقعیت های ناب طنز روبه رو می کند.
در بین گونه های مختلف داستانی که درباره انقلاب اسلامی نوشته شده است، «طنز» از گونه های مورد علاقه برخی از نویسندگان محسوب می شود که تا به حال آثار متعددی به قلم تعدادی از طنزنویسان در این بخش نوشته شده و بسیاری از آنها با استقبال مخاطبان مواجه شده است. یکی از نویسندگان معاصر که از سال ها قبل با قلم طنز به سراغ ادبیات داستانی انقلاب اسلامی رفته، محمدعلی علومی، داستان نویس کرمانی است که رمان «شاهنشاه در کوچه دلگشا» از آثار معروف این نویسنده در بخش داستان طنز انقلاب محسوب می شود.
رمان شاهنشاه در کوچه دلگشا درباره وقایع تاریخ معاصر ایران، مانند کودتای 28 مرداد 32 و عملیات آژاکس است. به شاه خبر می دهند که انگلستان قصد کودتا دارد و می خواهد سلسله جدیدی را حاکم کند. شاه به سبک شاه عباس با لباس مبدل به کرمان می رود، چون آنجا یکی از مراکز قدیمی نفوذ استعمار بریتانیا و مقر پلیس جنوب بوده است. به این ترتیب یک دیکتاتور با اقشار پایین جامعه همنشین می شود.
فضای این رمان به فراخور موضوع، آمیخته ای از طنز و ترس است و از رهگذر این حالت گروتسک به جهان داستان های کافکا نزدیک می شود. جایی از این رمان کلاغ به ساواک کرمان خبر می دهد که شاه و دوست او «آماشاءااله ایرانمنش» علیه رژیم پهلوی صحبت می کرده اند.

رمان شاهنشاه در کوچه دلگشا چندی پیش جایزه بخش رمان کتاب سال طنز را از آن محمدعلی علومی کرده است.


فضای این کار مانند اغلب کارهای علومی فضایی است که خواننده را در نوعی ترس و دلهره و از سویی دیگر با موقعیت های ناب طنز روبه رو می کند.

کتاب حاضر، داستان طنزی درباره روابط پنهانی رضاخان با اشخاص متعدد و کشورهای دیگر است. گفت و گوهای شاه با شوستر، نیکسون، زنان دربار و شخصیت های سیاسی سایر کشورها، اوضاع سیاسی و مبارزات مردم، نشست ها و مذاکرات با رجال سیاسی ایران از جمله هویدا، تیمسار نصیری، شب نشینی ها و قمار درباریان، سفر هفت ساعته شاه به زمان آینده و مشاهده مبارزات مردم از جمله مواردی است که به صورت طنز در این داستان به آن ها اشاره شده است

سوره مهر


تالار پذیرایی پایتخت

داستان کتاب تالار پذیرایی پایتخت از 6 بهمن سال 41 همزمان با طرح انقلاب سفید شروع و در خلال آن به جریان های روابط ارباب و رعیتی و انقلاب رعیت علیه ارباب اشاره می شود.

ماجراهای رمان تالار پذیرایی پایتخت که قبل از 15 خرداد سال 42 شروع شده و وقایع انقلاب را بطور غیر مستقیم مورد توجه قرار داده پیش از انقلاب و در سال 53 تمام می شود.
موضوع رمان از روستای پامیل و چند روستای اطراف آن به نام‌های برف رود، چغاپیره و گودپهن و... شروع می ‌شود با پیاده کردن طرح تقسیم اراضی ـ یکی از اصول انقلاب سفید ـ در این روستاها نیز مانند روستا‌های دیگر، دگرگونی ‌هایی رخ می ‌دهد که تمام زندگی آنها را تحت تاثیر خود قرار می ‌دهد.

مجمدعلی گودینی، درباره شکل گیری ایده این رمان در ذهنش و همچنین نگارش آن می گوید:«تقریبا سال 83 بود که من شروع به نوشتن این کتاب کردم پس از آن هم مدتی رهایش کردم و دوباره کار بازنگری و ویرایش آن را انجام دادم و به دنبال ناشر برای انتشارش بودم.
چند سال پیش متوجه شدم حوزه هنری فراخوانی داده است برای «جشن داستان انقلاب» خب کتاب من هم ناگفته‌های انقلاب را به نوعی در بر می ‌گرفت و دیدم بهترین فرصت برای ارائه است و در آخرین روزهای مهلت ارسال آثار بود که این رمان را تحویل دادم.»

سه دیدار

اگر در میانِ کتاب‌های منتشر شده در طول ۳۰ سال اخیر دنبال کتابِ خوب و خواندنی دربارهٔ حضرت امام خمینی بگردیم، انتخاب سختی خواهیم داشت، چون با نهایت تأسف، آثار قوی، جان‌دار و خوش‌مزه دربارهٔ زندگی ایشان، بسیار کم است. متأسفانه در طول این سال‌ها، اگر اثر قابل قبولی هم نوشته شده است، مورد بی‌مهری قرار گرفته  یا از آن حمایت نشده و در انبارها محبوس شده است. این چند خط، حکایت یکی از این آثار محبوس شده است.

سال‌ها پیش، در دههٔ ۷۰، نویسندهٔ خوش‌نام و صاحبِ ذوق و اهلِ دردی به نام «نادر ابراهیمی» دست به کارِ آفرینش سه‌گانه‌ای شد که به زندگی سید روح الله می‌پرداخت.

سه دیدار» روایتِ دلچسبی است. داستانی خوش‌ساخت، خوش‌قلم، خوش‌مزه و بی‌مانند دربارهٔ زندگی فردی و اجتماعی حضرت سید روح الله خمینی رضوان الله تعالی علیه. داستان از کودکی امام آغاز می‌شود و فصل به فصل، در میان سال‌های کودکی و بزرگی ایشان در رفت و آمد است. با این کتابِ ارزنده است که روزهای ناآرامِ کودکِ ناآرامی به نامِ «روح الدین» را می‌خوانیم.

این قلم، تاکنون کتابی به این شیرینی، و قدرت، و روحانی دربارهٔ امام نخوانده است. و این، چه بسا از نیتِ خالصِ نادر ابراهیمی برآمده باشد.

روحِ پرجوشِ روح الله، به خوبی در «سه دیدار» آمده است. پرجوش است در کودکی، در بزرگی، در مواجهه با استادانِ محافظه‌کارِ عافیت‌جو، در مواجهه با دشمن، در مواجهه با نادان، در مواجهه با دوست…

سوره مهر

نادر ابراهیمی

پاریس پاریس

اکنون سال 1314 است و هزاره فردوسی در طوس خراسان در حال برگزاری است. ملک و مهیار که یکی یتیم‌زاده قوچانی است و دیگری دختری تازه از فرنگ برگشته که سرنوشتی مشابه مهیار دارد. در سالی که حکومت رضاخان میرپنج حوادث خونبار واقعه کشتار مسجد گوهرشاد را پی ریزی می‌کند با یکدیگر آشنا می‌شوند.

 

رابطه آنها روز به روز از سطح به عمق می‌رسد و هویتی خاص پیدا می‌کند. گویی شناخت هر کدام برای دیگری با شناخت تاریخ پرپر شده خراسان یکی می‌شود. سردار حشمت انگشتان دست مهیار را که عشق آتشین به شعر و ادب دارد در مخزن کتابخانه گوهرشاد در شب کشتار مثله می‌سازد و ملک که تا پیش از این سردار حشمت را پدر خود می‌دانسته در می یابد که او فرزند یکی از عشایر است که در کشتاری مشابه در ایل قشقایی پدر خود را از دست داده و مادرش به عنوان غنیمت به خانه سردار حشمت آورده شده است.

و مادرش پس از تولد ملک خود را به آتش کشیده است. ملک ومهیار پا به پای قهرمانان حقیقت‌گو و کذاب کشتار مسجد گوهرشاد شعله می‌گیرند تا داغ این واقعه از ذهن و دل کسی پاک نشود. پاریس پاریس سودای تبدیل شدن شهری چون مشهد به شهری چون پاریس است؛ سودایی که پایانش به دالانی هزارتو و بی فرجام می‌ماند.

سعید تشکری

نشر نیستان

جاده جنگ

داستان «جاده جنگ» از روز سوم شهریور 1320 و ماجرای هجوم روسها و متفقین از شمال شرقی خراسان به ایران و اشغال ایران توسط متفقین آغاز می‌شود و با پایان جنگ تحمیلی به اتمام می ‌رسد. در این مجموعه واقعه 15 خرداد 1342، فعالیت‌ مبارزاتی گروه‌های اسلامی، تظاهرات مردمی، پیروزی انقلاب اسلامی، خرابکاریهای گروهکهای ضد انقلاب در کردستان و جنگ 8 ساله عراق علیه ایران نیز به تصویر ‌کشیده می شود.

7 جلد نخست این اثر به جریان حضور روسها در ایران اختصاص دارد و در جلدهای بعدی حادثه 15 خرداد 1342، مبارزات و پیروزی انقلاب اسلامی و چگونگی آغاز و پایان جنگ تحمیلی مد نظر قرار می گیرد. 4 جلد آخر این رمان به حوادث جنگ تحمیلی می پردازد.



قهرمانان اصلی داستان دو شخصیت مرئی و نامرئی هستند که در واقع این دو شخصیت دوست هستند و وقتی روسها به ایران حمله می کنند شخصیت نامرئی به نام "مرگان" در ابتدای هجوم متفقین به مدت 9 ساعت و به تنهایی در تنگه باج‌گیران این جاده با آنها مبارزه کرده است. این شخصیت که نامرئی است شروع به ضربه زدن به منافع روسها می کند.

شخصت مرئی هم یک سرجوخه ژاندارمری با نام سیدرضا شریفی است که به یک افسر زن تاجیک که در ارتش روسیه خدمت می کند علاقمند می شود. این خانم که عالیه نام دارد دانشجوی پزشکی است که در ارتش خدمت می کند و بعد با هم فرار می کنند. سید رضا 35 سال از کشور خارج می‌شود و به این بهانه، در قسمتی از رمان حضور ندارد و دوباره در روز‌های آغاز جنگ تحمیلی در حالیکه پیرمردی است به ایران برمی گردد و به خرمشهر می‌رود و مجددا به داستان بازمی‌گردد.

این کتاب برنده قلم زرین امسال هم شد.

تاکنون چهار جلد از این رمان توسط سوره مهر منتشر شده است.

منصور انوری

سوره مهر

حافظ هفت

حافظ هفت کد محافظان رهبر انقلاب در ماجرای ترور ایشان در ترور مسجد ابوذر است. اکبر صحرایی بعد از کار قویش در مورد شهید مرتضی جاویدی دست به نگارش سفرنامه آقا در سفر به استان فارس زد.

به خلاف دیگر سفرنامه هایی که در مورد سفراست وحالت مستند دارد این سفرنامه در قالب رمان نوشته شده است.

نویسنده برای مطرح کردن سخنان برخی از اقشار خاکستری جامعه نویسنده مسیحی را وارد این رمان کرده است تا بواسطه او  برخی از این دغدغه ها مطرح گردد.البته نویسنده بدنبال جواب دادن به این سوالات نیست ولی توصیف طبیعی فضاهای این سفر پاسخ بسیاری از این سوالات را می دهد.

تلاش شده در هر روز این سفر مهمترین سخنان رهبر در متن داستان بیاید تا مخاطب در جریان صحبتهای رهبر در این سفر قرار گیرد.فضای استقبال وهیجان مردم برای این سفر بخوبی ترسیم شد ه است .حضور پانوسیان همان نویسنده ارمنی در داستان بعنوان یک ناظر موضع دار ایده بسیار سنجیده وخوبی است.البته ذکر نام برخی افراد در متن این کتاب مقداری  نا پختگی داشت. البته خواستم وازه دیگری بکار ببرم که نبردم.

به دوستان توصیه میکنم حتما کتاب تپه جاویدی را هم بخوانند.

"اکبر صحرایی"

سوره مهر

اشک آخر

گاهی چلانده می شوی، اشک می شوی، اشک می شوی تا اشکانیان را روایت کنی، تیره ی پشتت می سوزد، آه می شود، آتش می گیرد، خاکسترت را بر باد می دهد. نه؛ بر آب می دهد تا دوباره بچلاندت، تا دوباره اشک شوی، اشک شوی تا اشکانیان را روایت کنی…

“اشک آخر” ماجرای اشک است. ماجرای اشکان، فرزند منوچهر ظفرمقدم شاید هم منوچهر اقبالی. داستانی از جنس کهن میراثی گرانبها که از پدر به پسر رسیده است. میراث اشک و خون و رشادت. سید هاشم حسینی در این کتاب با قلمی درد آلود روایت پسری را می سراید که میراث پدرش را، اشک آمیخته به خونش را به رخ عبدی نقش اصلی داستان می کشد. از سالهای پیش از انقلاب تا سالهای بعد از جنگ. تا ثابت شود که وَ وَرِثَ سُلَیمانُ داودَ…

ازمزایای فوق العاده کتاب روایت زندانهای ساواک وبازیهای زمانی خوبیست که درکتاب اتفاق افتاده است. ازکتابهایی بودکه یک نفس خواندم.

سیدهاشم حسینی

نشرسوره مهر

تفنگ پدر بر بام های تهران

روايت «تفنگ پدر بر بام‌هاي تهران» روايت «حكيم» و دوستانش است از روزگار پر التهاب انقلاب؛ حكيم و دوستانش داريوش، نواز، بهمن، صابر و ... به شيوه‌اي كه مي‌شناختند و احساس تعهد مي‌كردند در آن زمان ايستادند و داستان هم با همين ايستادن‌ها آغاز مي‌شود. اين اضطراب‌ها و شعارنويسي‌ها و تعقيب و گريزها؛ «فرياد بود و شليك بود و اضطراب و رپ‌رپ چكمه‌ها و اشباحي كه مي‌دويدند دنبالمان و سايه‌هايي كه مي‌دويدند ته كوچه و سايه‌‌اي كه از بينمان كم مي‌‌شد و مي‌افتاد. مشت‌هاي گره خورده بود و اسپري‌هاي كه مي‌رقصيدند و شعارها كه مي‌روييدند بر ديوارها و سايه‌ها كه مي‌دويدند و سايه‌اي كه كم مي‌شد از بين‌مان و مي‌افتاد و به خود مي‌پيچيد ...»


«زمان انقلاب» تا اوراق پاياني فصل 13 و پاياني اين رمان را به خود اختصاص داده است تا اينكه در جايي به يكباره افق انتظارهاي مخاطب شكسته شده و مي‌فهميم حالا سال‌هاست كه از روزگار انقلاب گذشته و دوستاني كه آنروزها در كنار هم بودن يا شهيد شده‌اند و يا سال‌ها اسير يودند و حكيم هم به ده رفته تا سر زمين‌ پدرش باشد. يعني اين جوان‌ها جنگ هم رفته‌اند و پس از پيروزي انقلاب دوباره به دانشگاه برنگشته‌اند بلكه احساس‌شان اين بوده كه بايد بروند تا از كشورشان به شكل ديگري و در پيكار ديگري دفاع كنند.
در همين فصل پاياني مي‌فهميم «حكيم» به برخي اتفاقات نقد دارد و حرف‌هايش كه از سر صداقت‌اند تنها به گوش آن عده مي‌رسد كه سراغ او را در ده گرفته‌اند؛ او در جايي از داستان كه از نقاط بسيار تاثيرگذار هم هست درباره خودش و دوستانش مي‌گويد: «داريوش ناصري خانه‌اش را كوبيد و حسينيه كرد و جاي آلونك باغ نارمك؛ خانه‌اي ساخت و ماند همانجا؛ نواز شهبازي رفت بروجرد و دختر عمه‌اش را گرفت و پاسدار شد. من هم درس و دانشگاه را ول كردم و آمدم اينجا روي مزرعه پدرم. قبلاً دو سه ماهي يكبار با لندكروز سپاه مي‌آمدند و سر مي‌زدند؛ بعد هم جنگ شد. حالا هم كه شما تشريف آورديد. قدمتان روي چشم. ديگر تهران نرفتم تا يكي دو سال پيش؛ رفتم براي پرونده شيميايي‌ام. خيلي‌ها زود خبردار شدند و درصد گرفتند، كسي اطلاعم نداد. نواز زنگ زده بود مخابرات دِه. خواستم نروم اصرار كرد. نمي‌خواستم از آن فضا بيرون بيايم. دوست نداشتم خاطره‌هايم خدشه دار شوند. آمده بودم اينجا كه كمتر بشنوم. كمتر حرف بزنم؛ نه! نبايد مي‌رفتم. تقصير نواز بود، پيله كه مي‌كرد، بايد تسليم مي‌شدي. رفتم اما انگار نه به تهران. همه چيز عوض شده بود؛ خانه‌ها؛ خيابان‌ها؛ آدم‌ها. آدم دلش مي‌گرفت. بيمارستان بقيه‌الله غلغله بود. همه پوشه به دست آمده بودند براي درصد جانبازي؛ دچار تناقض مي‌شدي، بعضي‌ها حق داشتند، بعضي به ناحق دنبال حق بودند. دختر اخمو توي اتاقك شيشه‌اي نشسته بود. نگاهش را از كامپيوتر بر نمي‌داشت كه نگاهم كند. خم مي‌شديم توي پنجره‌ي كوچكي و سلام مي‌كرديم و هيچ نمي‌گفت. كاغذ را از دستش گرفتم. رويش نوشته بود: «حكيم بهرامي 57» ياد داريوش و بهمن و نواز و صابر ته ذهنم رژه رفت. كاغذ را دوباره خواندم. پنجاه و شش نفر جلويم بود.»

در واقع از اينجاست كه روزگار بسياري از دوران انقلاب گذشته و «حكيم» حالا ديگر پسر جوان آن روزگار نيست. مخاطب در مي‌يابد كه او زخم‌هاي كهنه‌اي دارد كه مي‌خواهد آن‌ها را روايت كند، زخم‌هاي كهنه‌اي از كارهايي كه برخي از مواقع ما با آدم‌هاي جنگ داشتيم، آن‌هايي كه گمنام بودند و گمنام ماندند، او گلايه دارد از اينكه آمدنش از ده براي كيسه دوختن نبوده است؛ در واقع شايد رمان ديگري پس از سطر آخر اين رمان دوباره متولد مي‌‌شود. رماني كه باز حرف‌هاي «حكيم» است اما اينبار از جبهه و جنگ. او درباره بازگشتنش از بيمارستان و برگشتن به ده مي‌گويد: «پاشدم و از آن پنج‌شنبه‌ي لعنتي بيرون زدم و يك راست آمدم دِه. هفته بعد خبر دادند درصد نگرفته‌ام؛ سيگاري چاق كردم و بي خيال درصد و دكتر و دارو، عميق كام گرفتم و دودش را فوت كردم هوا و به دانه‌هاي درشت باران زل زدم و هيچ نگفتم. داريوش رفت و كريم رفت و ارجاسب رفت و خيلي‌ها رفتند و من ماندم و اين ريه‌ي درب و داغان و اين سرفه‌هاي لعنتي كه دست از سرم بر نمي‌دارند؛ اگر عمري بود و تشريف آورديد دفعه‌ي بعد از جنگ براي‌تان مي‌گويم؛ از كريم، از ارجاسب، از اسفنديار، از قاسم و از داريوش كه خمپاره كاسه‌ي سرش را كند از نواز كه هشت سال اسير بود؛ از خودم ...»

انتشاران سوره مهر