ميخ هاي گره خورده(طناب‌کشی)
سیدمجتبی مومنی
طرح روي جلد دو ميخ كج و كوله را نشان مي‌دهد كه در هم گره خورده‌اند. ابزاري جادويي كه براي باز ‏كردن‌شان راه حل ساده‌يي وجود دارد. راه حلی که بعد از باز شدن گره برای اولین‌بار، تکرار خوش آیندی دارد. ماجرای رمان طناب کشی در بغداد اتفاق می‌افتد، دیکتاتور عراق سقوط کرده، فارس برای خرید سلاح به نزد ابوحامد می‌رود. او سلاح را تحویل می‌گیرد و خود را آماده انتقام از مادر می‌کند. او که سال‌ها انگ حرام‌زاده بودن را با خود حمل می‌کرده می‌رود تا به کمک برادرش فهد، راحله مادرش را که نفرت بسیاری از او دارد بکشد.

 راحله که دختری ایرانی‌ست ‌که با عبدالرحیم عراقی ازدواج کرده. عبدالرحیم به جنگ ایران و عراق اعزام می‌شود. عبدالرحیم که نمی‌خواهد در جنگ شرکت کند، به خانه‌اش در نجف می‌رود و با کندن گودالی در آنجا تا پایان سقوط صدام مخفی می‌شود. راحله به همه اعلام می‌کند که شوهرش در جنگ مفقود شده است، فارس و فهد با اختلاف سنی یک ساله پس از مفقود شدن عبدالرحیم به دنیا می‌آیند. همه حتی پدر و مادر راحله بچه‌ها را حرام‌زاده می‌دانند. فارس به خانه می‌رود و می‌خواهد به طرف مادرش شلیک کند که مادرش راز مخفی شدن عبدالرحیم را برای او و فهد برملا می‌کند.
كتاب طناب كشي نوشته مجيد قيصري است كه نشر چشمه منتشر كرده ‏است. قیصری متولد سال 1345 در تهران است. صلح اولین مجموعه داستان قیصری در سال 1374 منتشر شد. جنگی بود جنگی نبود، طعم باروت، نفر سوم از سمت چپ، ضیافت به صرف گلوله و باغ تلو بخشی از دیگر آثار قیصری است.
قیصری در مورد طناب‌کشی می‌گوید: «این‌جا هم جنگ ایران و عراق و آدم‌هایی که درگیرش بودند و خاطرات تلخی را همراه خودشان می‌کشند، هستند. در واقع راوی من عراقی‌یی است که برای تحصیل به ایران آمده و بعد در لحظه‌ی سقوط دیکتاتور دوباره به عراق بازگشته است و ما از خلال دفترچه یادداشت ‌های او به ‌مرور به همه‌ی لحظه‌های دشوار زندگی او، جنگ و آوارگی و مهاجرت می‌رسیم.»
طناب‌کشی داستانی واقع‌گراست که برای مخاطبان بزرگسال نوشته شده است. داستان از موضوع نو و بدیعی برخوردار است و کمتر نویسنده‌ای تاکنون به آن پرداخته است. داستان از کشش و تعلیق خوبی در سراسر آن برخوردار است و خواننده نسبت به سرانجام ماجرا تا پایان داستان علاقه‌مند و کنجکاو باقی می‌ماند. منتقدین معتقدند در قسمت پایانی وقتی گره داستان باز می‌شود، نویسنده با کش‌دار کردن موضوع سعی در کشش بیشتر مخاطب برای همراهی دارد و طرح جلدی که برای کتاب انتخاب شده در واقع به مدل کشش داستان نویسنده مربوط است.
بخش از این رمان را در ادامه می‌خوانیم:
«داشت به فشنگ‌ها نگاه می‌کرد. نمی‌دانم، شاید هم داشت به آن ابروهای مشکی فکر می‌کرد. احساس کردم به وقت بیشتری نیاز دارد تا فکر کند. من هم پاپی‌اش نشدم. سرگرم کلت شدم. وقت تنگ بود. می خواستم کلت را امتحان کنم. نمی‌توانستم ریسک کنم. تلویزیون یعنی «او». یعنی حضور همیشگی «او». حضوری که اگر نخواهی ببینی‌اش، نتوانی. با تکرار حرف‌ها و رفتارش، «او» را همچون بتی کوچک در ذهن ما جا داده بودند. کاش می‌توانستم به «او» شلیک کنم. این را حالا می‌فهمم که «او» نیست. یک آرزو بیشتر در سر نداشتم، آرزویی دست نیافتنی، و آن شلیک میان دو ابرویی بود که سال‌ها باعث خفت و بی‌آبرویی ما شده بود. ابرویی که وقتی می‌ایستادم جلوی آینه آن را می‌دیدم. وقتی می‌نشستم سر سفره، آن را در صورت فهد، درست روبروی خودم می‌دیدم. هیچ راه فراری از دست «او» نداشتم، مگر شلیک دو گلوله میان آن دو ابرو. بیست و دو سال در انتظار چنین لحظه‌ای بودم . حالا آن لحظه داشت با رقص و پایکوبی به طرفم می‌آمد.
...