«فرشته‌ها قصه‌ ندارند بانو» اولین مجموعه قصه از سیدعلی شجاعی و شامل 14 داستان کوتاه اوست که البته بعضی از آنها از نظر مضمون و درونمایه، فاصله بسیاری با یکدیگر دارند و تنها به حکم کوتاهی کنار هم چیده شده و یک مجموعه داستان را شکل داده‌اند.

شجاعی که کتاب خود را در بنگاه انتشاراتی پدرش ـ سیدمهدی شجاعی، خالق آثاری چون «کشتی پهلوگرفته» و «سقای آب و ادب» ـ به چاپ رسانده در این کتاب، جز در دو داستان، کم‌تر به فضای نوشته‌ها و کتاب‌های پدرش نزدیک می‌شود و گویی سعی می‌کند خود را به عنوان نویسنده‌ای متفاوت از پدرش نشان دهد. بنابراین هرچه در آثار سیدمهدی شجاعی، شاعرانگی و لطافت قلم مشاهده می‌شود، در داستان‌های سیدعلی شجاعی پر از تلخی و سیاهی است و خشونت، خیانت و انتقام در این کتاب، حرف اول را می‌زند.
 فرشته‌ها قصه‌ ندارند بانو

داستان اول، همان نام کتاب است؛ «فرشته‌ها قصه‌ ندارند بانو». در این داستان سه شخصیت مطرح هستند:‌ نویسنده، مهرداد و بنفشه. نویسنده دارد داستان مردی را می‌نویسد که به اجبار تن به ازدواج با بنفشه داده، اما از سه سال قبل، همزمان با ازدواج خود، عاشق مهکامه بوده است. مهرداد، اما بعدها متوجه می‌شود که مهکامه دختری فاسد بوده و حالا انتقام او و زندگی ناخواسته با بنفشه را یکجا می‌گیرد. او را به جنگلی می‌برد و به وسیله مردانی که اجیر کرده، بر بدن بنفشه زخم وارد می‌کند.

«فرشته‌ها قصه‌ ندارند بانو» داستانی فوق‌العاده تلخ و تاریک است. نویسنده با داستان خود می‌گرید و دلش به حال هر دو شخصیت خود می‌سوزد، اما هیچ کس نمی‌فهمد بنفشه در این میان چه گناهی مرتکب شده که ظالمانه پاسوز علاقه شوهرش به مهکامه شود و چنین عقوبتی را تحمل کند.
* عاشقانه‌های یک سه‌شنبه بارانی

خیانت اما تم داستان دوم است؛ مضمون مورد علاقه نویسنده که با پوششی از عاشقی به مخاطب ارائه می‌شود. «عاشقانه‌های یک سه‌شنبه بارانی» حکایت یک مرد متأهل است که از برقراری رابطه با دختری جوان حذر نمی‌کند. نگار، علاقه به فرهاد را بدون واهمه مطرح می‌کند و آنچه در این میان به چشم می‌خورد، یک رابطه کاملاً جسمی و زمینی است که میل به لمس کردن بدن در آن توصیف می‌شود. نگار ـ که نامزدی به نام بهروز دارد ـ به سادگی عشق خود را به فرهاد ابراز می‌کند و ناباورانه می‌گوید که خوشی‌ها پایانی ندارند! با این وصف، یعنی که هر زن می‌تواند علاوه بر همسر خود با مردان دیگری نیز رابطه عاشقانه‌ برقرار کند.


هرچند تغییر مداوم زاویه دید برای کشف درونیات شخصیت‌های داستان، آنها را ملموس و عینی کرده، اما گاهی باعث سردرگمی مخاطب می‌شود.
* پرهیب تاریکی از چند زن

داستان سوم، رفتار محفلی و فمینیستی عده‌ای از زنان نویسنده را روایت می‌کند که می‌خواهند علیه یک نویسنده مرد موضع بگیرند. دیالوگ‌ها در این داستان، چنان مردانه و چاله میدانی است که خواننده فکر می‌کند نویسنده اگر فحاشی و ناسزاگویی را چاشنی کارش نمی‌کرد، گویی موفق نمی‌شد!

نویسنده در همین داستان هم اشاره‌ای هرچند گذرا به مضمون «خیانت» دارد و همین قضیه را دستمایه مقابله زنانه با اثری قرار می‌دهد که از طرف یک نویسنده مرد آفریده شده است: «حواست باشه برای زنت و دوست دخترت یه عطر بخری!»
* وقت باریدن ماه

چهارمین داستان از این مجموعه قصه‌ای با تم و روایت بسیار متفاوت نسبت به سه داستان قبلی است. نویسنده در این داستان، شفا گرفتن یک کودک معلول و عقب‌افتاده را روایت می‌کند که حالا خودش خادم حرم اباالفضل العباس (ع) است. هرچند داستان از اشکالات نگارشی و لحن شعارگونه به شکل ملال‌آوری رنج می‌برد، اما پایان‌بندی خوب و مناسب شاید بتواند آن را از کلیشه‌گرایی دینی نجات دهد.
* مجلس شبیه‌خوانی شبیه گم‌گشتگی یونس

نویسنده در داستان پنجم مجموعه خود کدهای نوستالژیک به مخاطب می‌دهد و سعی دارد با یادآوری گذشته، احساسات او را در مسیر همذات پنداری با شخصیت‌های داستان برانگیزد. اشاره به محله امین‌الدوله و سایر محله‌های قدیمی تهران، این داستان را برای خوانندگان سن و سال‌دار خواندنی‌تر و ملموس‌تر می‌کند. فرزندی از فرزندان خانواده، سال‌ها پیش گم شده و مادر، همواره چشم‌انتظار اوست. مبهم قرار دادن سرنوشت آن جوان، تعلیقی به مراتب بهتر و قوی‌تر نسبت به داستان‌های قبلی به وجود می‌آورد، اما کاش تردید غیبت یونس (فرزند گم‌شده خانواده) پررنگ‌تر و عمیق‌تر بود.
* امتداد سفید و بلند اندوه

باز هم خیانت! منتها این بار از مرد داستان سر می‌زند. نصرت، شاعری اهل میخوارگی و پستی و رذالت، زن اولش را با آزار و اذیت فراری داده و حالا دارد به همسر دومش نیز دروغ می‌گوید. او در اندیشه زن دیگری به نام پریساست که با طرح دایره‌ای باز به اول قصه برمی‌گردد و ....

پیدا نیست سیدعلی شجاعی چرا اینقدر در پی مضمون خیانت حرکت می‌کند و چرا دوست دارد این موضوع را دستمایه داستان‌های خود قرار دهد؟
«فرشته‌ها قصه‌ ندارند بانو» اولین مجموعه قصه از سیدعلی شجاعی و شامل 14 داستان کوتاه اوست که البته بعضی از آنها از نظر مضمون و درونمایه، فاصله بسیاری با یکدیگر دارند و تنها به حکم کوتاهی کنار هم چیده شده و یک مجموعه داستان را شکل داده‌اند.
* آسمان‌تر از سپیده

باز هم خیانت! این بار از یک زن سر می‌زند و شوهرش گذشت می‌کند. نویسنده در هفتمین داستان از مجموعه، دست به توصیف و فضاسازی مبهم و به خیال خود شاعرانه می‌زند. او در مرز رویا و بیداری، جهان باقی را با تمام خوبی‌ها و شکوهش می‌بیند. گویی جا و مکان مرد را به او نشان داده‌اند و زبانش برای بیان آنچه در خواب و بیدار دیده، قاصر و ناتوان است.

نویسنده تلقین می‌کند که امیر، عاشق خوبی‌ها شده و خورشید را در آغوش خود گرفته است، اما داستان برای تعریف ملاک‌های نویسنده از واژه خوبی، کوتاه و کم‌توان است. آخرش هم معلوم نمی‌شود اینکه او عاشق خوبی‌ها شده یعنی چی و آیا چنین پاداشی، مزد بخشش زنی است که در زندگی خیانت کرده یا نه. با این حساب، هرکس همسر خائنش را ببخشد، خدا خورشید خوبی‌ها را به دامنش خواهد رساند!
* چقدر بوی خون می‌آید

داستانی است درباره سقط جنین و زنی که به خاطر پذیرش در دکتری آکسفورد، بچه‌اش را می‌اندازد. داستان هشتم «فرشته‌ها قصه‌ ندارند بانو» داستانی سرراست، روشن و قابل قبول است که سیاه و سفید جامعه را تغییر نمی‌دهد و برخلاف داستان‌های قبلی، سعی نمی‌کند قبح زشتی‌ها و پلیدی‌ها را با کلماتی از جنس داستان بریزد.
* حیات مسأله‌گون یک خاطره

نویسنده در ترجیع‌بند مورد علاقه‌اش یک بار دیگر سراغ موضوعات حیثیتی با دستاویز قرار دادن بنیان‌های خانواده می‌رود و این بار، آن را در قالبی ساده‌لوحانه می‌ریزد. زنی به نام پروین می‌خواهد از دانشجوی مورد علاقه‌اش در دوران دانشجویی صرف اینکه آن جوان او را دوست نداشته و این شیفتگی یک طرفه بوده است، انتقام بگیرد. آن زن به جوان مورد نظر انگ تجاوز به خود می‌زند و با این کار، خشایار (شوهر او) نیز وارد ماجرا می‌شود و می‌خواهد زنش را به واسطه این خودزنی و حرکت کودکانه تنبیه کند.

طرح داستان بسیار سست و ضعیف است و آنقدر این رفتار پروین ابلهانه به نظر می‌رسد که داستان از باورپذیری خارج می‌شود.
* صبا و ناهید و مهتاب، صنم نیست

چند دختر دبیرستانی می‌خواهند با دبیر مجرد خود شوخی کنند. آنها چند روش را با خود در میان می‌گذارند و می‌خواهند با سوء استفاده از دلسوزی خانم مقدم، او را بچزانند. عبارات و اصطلاحات سبک و سخیف دخترهای دبیرستانی، دقیقاً شبیه شخصیت‌های داستان «پرهیب تاریکی از چند زن» است. آنها با حیله صبا، نامه‌ای به دست خانم معلم می‌رسانند. صبا در آن نامه به دلیل مشکلات شدید عاطفی و مسائل خانوادگی از خودکشی‌اش خبر داده است. داستان همانطور که بچه‌ها پیش‌بینی کرده‌اند، جلو می‌رود.

خانم مقدم حسابی به هم می‌ریزد و درصدد نجات صبا برمی‌آید، اما ... شما هم که این نقد را می‌خوانید، حتماً حدس زده‌اید که کار برای صبا تمام شده و همه آنچه در نامه برای معلمش نوشته بوده، حقیقت داشته است؛ پدری معتاد که مادرش را به تن فروشی مجبور می‌کند و او را نیز. داستان، سرانجامی لو رفته دارد.
* هر روز جان جوانی تازه بال

داستان یازدهم مجموعه قصه‌ای سوررئال است. مردم شهر، هر روز برای آرامش آتشفشان باید جوانی را قربانی کنند. این داستان به نظر سمبلیک می‌آید، اما پیدا نیست این قربانی دادن نماد کدام سنت و سبک زندگی ماست. کوه، سمبل ایستادگی، مقاومت و صبوری است و در امثال ما بسیار آمده، اما آتشفشان حکایت دیگری است و جوانانی از بهترین مردمان شهر را به مسلخ بردن، بر پیچیدگی داستان می‌افزاید.
* آیین باشکوه مرگ در حمام

چرا سیدعلی شجاعی اینقدر علاقه دارد داستان‌های تلخ و سیاه بنویسد. خشونت، تهدید، خیانت، تهمت و ... در بیش‌تر داستان‌ها موج می‌زند و پیدا نیست چرا در داستان دوازدهم کتاب هم از یک ماجرای ساده، یک قتل درست می‌کند. خیانت این بار در میان دو دوست و شریک تجاری.

مونولوگ‌های محاوره‌ای یکی از دو شخصیت داستان، تماماً راه‌های خودکشی را به خوانندگان داستان می‌آموزد. حیف که سقف خانه‌ها برای حلق‌آویز کردن مطمئن نیست یا خوردن دارو، زود آدم را از پا در می‌آورد و ...! یکی باید بگوید آیا کیفر خیانت در امانت پس از 30 سال دوستی این است که یکی از طرفین به شخص خائن بگوید: آمده‌ام اینجا که خودکشی‌ت بدهم؟ آدمی که اینقدر خوب و نجیب است آیا وقتی مورد اتهام واقع می‌شود، دست به کاری می‌زند که اسمش قتل و نمودش خودکشی است؟

فضاسازی و توصیف بسیار رقیق و کم‌اثر از ضعف‌های این داستان کتاب است.
* لبریز از عبور

آشکارا پیداست که داستان سیزدهم، انتقام‌جویی از یکی از نویسندگان منتقدان ادبی کشور ماست. داستان در افکار و اندیشه‌های منتقد می‌گذرد و او چنان دچار غرور و خودبینی است که گمان می‌برد پدر نقد ادبی ایران است و .... آقای منتقد در مراسمی حضور دارد که قرار است به خیال خودش از او تقدیر کنند، اما در پایان نام دیگری خوانده شده و تمام رویاهای او نقش بر آب می‌شود.

غیر از آنکه این داستان هم پایان لو رفته‌ای دارد، بوی مشمئزکننده انتقام‌جویی نویسنده از یک فرد مشخص و شناخته‌شده را به مشام می‌رساند.
*‌ بی‌تابی کلمات تب‌دار یک لیلا

داستان آخر اما بسیار شیرین، پاک و عاشقانه است. یحیی، علی‌اکبرخوان تعزیه، لیلا را دوست دارد؛ همان دختر بی‌زبان و زیبارویی که سال‌ها می‌شناسدش. یحیی بیمار و تب‌دار به میدان می‌رود و همراه با حاج ناظم تعزیه را در تکیه می‌خواند. لیلا با چشمانی اشک‌آلود کنار تکیه شربت می‌دهد و یحیی مانده که اگر لیلا شفا بگیرد و او را نخواهد، چه باید بکند.

معرکه کربلا با جوش و خروش درونی یحیی گره می‌خورد. میدان تعزیه، صحنه جنگ و درگیری می‌شود و نهایت، لیلا به حرف می‌آید و مصرعی از شعرهای علی‌اکبر را به زبان جاری می‌سازد.

کنار هم قرار دادن دو نام لیلا و علی‌اکبر، پاکی این عشق و محبت را و دلدادگی لیلای کربلا و فرزندش علی‌اکبر را به ذهن می‌رساند و سرانجام کتاب «فرشته‌ها قصه‌ ندارند بانو» با این داستان خوب و قابل قبول به پایان می‌رسد تا مجموعه‌ای از داستان‌های ناهمگون و بی‌ربط، کنار هم به حیات خود در قامت یک مجموعه داستان ادامه دهند.