یکی از رمان های به یاد ماندنی از داستایوفسکی نویسنده روسی است . شخصیت اول داستان جوانی است که در خانواده ای سه نفره زندگی می کرده و اکنون برای ادامه تحصیل به شهر دیگری رفته است . او در آلونکی کوچک و کثیف زندگی می کند و تمام خوراک روزانه اش به یک ظرف سوپ ختم می شود . راسکلینکف بیماری است عصبی که نشانه های بیماری اش زمانی هویدا می شود که گرسنگی او را به قتل وادار می کند

.

او که در محیط دانشگاه جوان ساده دل و منزوی و گوشه گیر و در عین حال بدبینی بود با رازومیخین رفاقت می کند راسکلینکف جوانی است با موهای بور و چشمان آبی و صورتی رنگ پریده گرچه در ابتدای ورودش اوضاع مالی بدی ندارد کم و بیش کمک مادر و خواهر می رسد اما کم کم وی شرایط را وخیم می بیند تصمیم می گیرد با دوست خود شروع به تدریس کند تا بتواند هزینه تحصیل را خودش فراهم کند .
وی کم کم با بدتر شدن اوضاع مالی شروع به فروش اشیاء قیمتی خود می کند تا هزینه عقب افتاده اتاق اجاره کرده را در آورد رفته رفته گرسنگی او را به ناامیدی و توهم می کشاند توهمی که در ابتدا چندان مشهود نبود و بعدها علی رغم پنهان کاری ها و تعقل در امور اما از حدود و مرزهای جسم فراتر می رود و گاهی در کلام ، گاهی در لرزش و تعرق بدن آشکار می گردد . 

اشیاء قیمتی خود را پیش پیرزنی گرو می گذارد تا پولی دست و پا کند منزل پیرزن در ساختمان چهارطبقه ای تاریکی است که در آن همسایه ها از هم بی خبرند . راسکلینکف روزی در قهوه خانه ای نشسته بود که شاهد گفتگوی دو فرد ناشناس می شود که در مورد رباخواری و طمع پیرزن صحبت می کند و با شنیدن ادله آنها شروع به ساخت استدلال می کند تا افرادی که گرفتار طمع و بدی پیرزن هستند را نجات بدهد و به قولی عدالت را خودش با دست خودش اجرا کند .

راس ناگهان تصمیم وحشتناکی می گیرد با طرحی دقیق و از پیش طراحی شده تبری را از آشپزخانه صاحبخانه بر می دارد تا اشیاء ای را که به پیرزن طماع داده است و وی برای پس دادن آن پول بیشتری می خواهد را به قتل برساند . پیرزن را در منزل با ضربه ای از پشت سر از پا می اندازد پیرزن روی زمین افتاد صدای چرخش دستگیره آمد راس قائم می شود پیر دختر با دیدن جسد خواهر خون آلودش شروع به سر و صدا می کند سر و صداهایی خفیف و جانکاه راس که اوضاع را وخیم می بیند او را نیز به قتل می رساند تبر را می شورد اشیاء خود را با باقی اشیاء بر می دارد اما همین که می خواهد فرار کند صدای پایی را از راهرو به سمت بالا می شنود صدای پا طیقه دوم نه سوم و حالا بالا صدای زنگ درب مردی که در پشت در هست شک می کند جریان را به فرد دیگری که مستاجر آنجا بود ، می گوید . 

آنها در پی بررسی علت عدم پاسخ گویی پیرزنی که هیچ وقت خانه اش را ترک نمی کرد از ساختمان بیرون می روند تا بتوانند در را باز کنند راس از این وضع به نحو احسن استفاده می کند بدون اینکه کسی متوجه شود حتی دو کارگر نقاش در یکی از طبقات پا به فرار می گذارد و از مهلکه جان سالم به در می برد . این ابتدای داستان جنایت است و در ادامه شاهد مکافات بعد این جنایت وی هستیم .

فضای داستان های داستایوفسکی عموما تاریک و غم آلود است از لا به لای کاغذ ها بوی نم اتاق های فقیرانه و یا منازل مجلل مستکبرانه افراد بی غم و آفیت طلب را حس می کنید . معمولا قهرمانان داستان وی افرادی مجنون هستند که دچار تنگی معیشت هستند و این تنگی معاش از آنان افرادی انقلابی پدید می آورد .